تبلیغات
ETHNOLOGY - مثل همین قیصر...
ETHNOLOGY

مثل همین قیصر...

دوشنبه 18 خرداد 1388

دل داده ام بر باد، بر هر چه بادا باد


مجنون‌تر از لیلی، شیرین‌تر از فرهاد


ای عشق از آتش، اصل و نسب داری


از تیره‌ی دودی، از دودمان باد


آب از تو طوفان شد، خاک از تو خاکستر


از بوی تو آتش، در جان باد افتاد


هر قصر بی شیرین، چون بیستون ویران


هر کوه بی فرهاد، کاهی بدست باد


هفتاد پشت ما از نسل غم بودند


ارث پدر ما را، اندوه مادرزاد


از خاک ما در باد، بوی تو می‌آید


تنها تو می‌مانی، ما می‌رویم از یاد

گفتم یادی کنم از قیصر امین پور این شعر از اون شعرایی که من خیلی دوست دارم
گفتم این متن قشنگم بذارم که استاد گیویان در سوگ  دوستشون" قیصر"  نوشتند.
مثل همین قیصر...
شاعران- عبدالله گیویان*:
ای عاطفه بهار برخیز/ یك لحظه بیقرار بر خیز/ پاییز نشست در دل ما/ ای نغمه هر هزار برخیز

... نشسته‌ام و هی انتظار می‌كشم تا بیاید. كی از راه می‌رسد؟ نمی‌دانم... دیر نكرده است؟... نه! شاید دیر نكرده نباشد ولی این قدر هست كه من تحملم دارد كاملا ته می‌كشد. خیلی وقت است كه بی طاقت شده ام.

 از بس چشم چرخانده‌ام و هی این طرف و آن طرف جست‌وجو كرده ام، دیگر خسته شده‌ام. اطمینان دارم كه خبر شدن از این رفت‌های بی‌برگشت روزی تمام می‌شود، روزی كه خودم دچار این فقره بشوم. 

زندگی آموزگاری بی‌ترحم است و هر قدر هم كه خودت را به كوچه علی چپ بزنی باز می‌بینی كه به زور می‌آید و در دفتر ذهنت نقش‌هایی می‌زند؛ به خودت كه می‌آیی می‌بینی لاجرم چیزهایی را می‌دانی یا در واقع می‌بینی كه چیزهایی را جبرا به تو آموخته است. مثلا روزگار به تو می‌آموزد كه در هر سن باید منتظر شنیدن خبرهایی خاص باشی.

 در ایام جوانی خبر ازدواج دوستان را می‌شنوی، كمی بعد خبر بچه دار شدن آن‌ها را و... وقتی هم كه به سن و سال معینی می‌رسی می‌فهمی، یعنی به تو می‌فهماند كه، باید منظر شنیدن خبرهایی دیگر، مثل خبر رفتن همیشگی دوستانت باشی. خدا رحمت كند امام را. یك بار گفته بود كه بدی سن و سال زیاد این است كه باید بنشینی و اندوه رفتن دوستانت را تحمل كنی.

 آن موقع هیچ نفهمیده بودم این حس چقدر می‌تواند ویرانگر باشد. در این احوال منتظری كه ناگهان بشنوی یكی دیگر هم به رفت بی‌برگشت دچار شد! خبرهای این چنینی غافلگیرت می‌كنند.

زیر آوارهایی به سنگینی كوه‌های سربه فلك كشیده زمین گیر می‌شوی. یكی- دو  باری كه از این اتفاق‌ها افتاد تازه سرگیجه مزمنت شروع می‌شود... آن وقت است كه هی می‌نشینی و انتظار می‌كشی تا نوبت داغ دیدنت به انتها برسد. این هم نمی‌شود مگر آن كه غم تو را ببینند تا تو دیگر غم نبینی! اگر چه داغ دوستان زود می‌رسد، این آخری هی طول می‌كشد و هی... روزگار!

اما این فقره خیلی زود بود. نبود؟ سلمان كه رفت خیلی‌ها متوجه نشدند. سید حسن [حسینی] كه رفت گفتیم:‌ عجب اتفاق نابهنگامی! و هیچ به هیچ كس دیگر، از جمله به قیصر كه عاطفه بهار بود و عطف اوراق كتاب مهر، فكر نمی‌كردیم؛ هر چند همه می‌دیدیم كه چگونه بار تن رنجور خود را بر دوش‌های اراده اش می‌كشد تا مهربانی‌های روح بزرگش را در سلام و همراهی با بقیه تقسیم كند، تقسیمی كه هیچ وقت با جمع جبری تناسب نداشت.

او، با همه رنجوری، می‌سرود تا نغمه هزاران ناتمام نماند.... عزیزان، اما، فارغ از حالش بودیم؟! امروز چه؟ روزگار دارد تنور لاله رفتن كدام یك از دوستان را داغ می‌كند؟ از حال كدام یك از همین رفیقانی كه همین این جا و آن جا هستند غافلیم؟ فردا و شاید همین الان كه این نوشته را می‌خوانیم پیمانه كدام یكمان لبریز رفتن شده است؟! اصلا چه فایده گفتن؟! مگر فرقی هم می‌كند؟! دریغ از این همه باهم نمایی و تنهایی!

نوزدهم مهرماه برای آخرین بار و پس از مدت‌ها او را دیدم. خسته بود و... من باورم نبود... هی روزگار...! و حالا روزگار است كه می‌گوید: قیصر هم رفت. بد كردار طوری هم این فقره را بر پیشانی چشمت می‌كوبد كه هیچ نتوانی هیچ راهی برای چانه زنی پیش پاهایت سراغ بگیری. حالا هی روی پاهای خسته ات جا به جا می‌شوی تا شاید كمی بتوانی ثقل بودنت را تحمل كنی. در دلت غوغایی است.

با خودت زمزمه می‌كنی: اما، راستی راهی نمانده است؟ نمی‌شود یك نفس دیگر، یك لحظه بیقرار حتی، با او نشست و شعری خواند؟ نمی‌شود یك بار دیگر او را در آغوش گرفت؟ نمی‌شود یك بار دیگر در سیاهی چشمانش گم شد؟ نمی‌شود یك بار دیگر احساس كرد كه در این روزگار تنهایی مطلق ماشین زده و شبكه‌های ارتباطات سطحی دیجیتالی آن كس كه بودنش پناه و نگاهش پناهگاه بود، باز هم هست؟ اصلا نمی‌شود دوشنبه شب لعنتی نیامده باشد تا او به بیمارستان نرفته باشد؟ اقلا این دوشنبه نمی‌توانست یك هفته، یك روز، یك لحظه بیقرار دیر كند؟ چطور همیشه باید آن لحظه‌ای را كه ما می‌خواهیم با تأخیر برسد اما آن لحظاتی را كه نمی‌خواهیم باید زودتر از زود برسند؟ خدایا چرا؟

زندگی آموزگار بی‌ترحمی است، اما انسان جماعت هم در طول روزگار یاد گرفته است كه چطور تیغ این بی‌رحمی را كند كند؛ كه اگر نمی‌توانست چنین كند حتما در همان دوره آدم كارش به انجام رسیده بود.

انسان را می‌گویند از ریشه نسیان و فراموشی گرفته‌اند. و این، یعنی آن كه از زیر بوته فراموشی سر زده‌ایم (چه تبارشناسی افتخارآفرینی داریم!). اگر مرگ عزیزان را فراموش نمی‌كردیم كه از غصه می‌مردیم. البته فرقی هم نمی‌كند چون اگرچه فراموش می‌كنیم باید بمیریم، باز هم می‌میریم! اما، كسانی هستند كه زودتر داغشان ما را می‌سوزاند، مثل همین قیصر كه به دمی آه عمیق خیلی‌ها را به آسمان رساند.

به هر تقدیر، او را هم فراموش خواهیم كرد چون اگر فراموش نكنیم خواهیم مرد. او خود خودمان بود و این پارادوكسی غریب‌تر از انسان است كه اگر خود خودش را فراموش نكند آن وقت از غصه خواهد مرد. كاش انسان همان موقع كه آدم بود این كار را كرده بود... شاید این فراموشی، لجاجت ما با روزگار باشد كه آموزگاری بی‌ترحم است.

روزگار به عنف «هی» در لوح ذهن ما می‌نویسد كه كسانی خیلی زود رفتند و دیگر باز نمی‌گردند. ما هم لجمان می‌گیرد كه این موضوع را او هی به قهر به ما می‌آموزاند. ما، شاگردهای تنبل این مكتبخانه اجباری چه می‌كنیم؟ فراموشی اندوه طاقت سوز و داغ جگرفرسای عزیزان انتقامی است كه ما از آموزگار بی‌ترحممان می‌گیریم! او هی می‌آموزدمان و ما هی فراموش می‌كنیم. نه! خودمان را به فراموشی نمی‌زنیم، واقعا فراموش می‌كنیم تا ثابت شود انسان هستیم، كه از زیر بوته نسیان سر برآورده ایم: خود خودمان را فراموش می‌كنیم تا خودمان باشیم... جل الخالق!

وقتی كه داغ می‌بینیم یادمان می‌آید كه هنوز زنده ایم؛ یعنی باز هم باید داغ و شاید داغ‌های دیگری ببینیم، اما نمی‌دانیم داغ بعدی را رفت بی‌برگشت كدام یك از همین رفقایی كه همین الان كنار ماست بر دلمان خواهد گذاشت. قیصر رفت. عكس هایش آذین دیوارها و نیم تای اول روزنامه‌ها شد تا انسان تمرین كند « هستن نسیان بنیاد»  خود را در گود عمر اجباری و هی بچرخد و غلطان غلطان همی برود تا لب گور و...

***

حالا من هم نشسته‌ام و هی انتظار می‌كشم و هی چشم می‌چرخانم و هی تمنا می‌كنم تا دیگر داغی نبینم... تا بیاید روزی كه خودم دچار این فقره بشوم...

* دكتر عبدالله گیویان مدیر مركز تحقیقات و مطالعات رسانه‌ای همشهری است

 ماریا


Can you have an operation to make you taller?
شنبه 4 شهریور 1396 02:38 ب.ظ
Admiring the time and effort you put into your blog and in depth
information you present. It's good to come across a blog every once
in a while that isn't the same unwanted rehashed information. Excellent read!
I've saved your site and I'm including your RSS feeds to my Google account.
alessandramawyer.hatenablog.com
شنبه 14 مرداد 1396 05:44 ب.ظ
This paragraph is actually a good one it assists new the web visitors, who are wishing
for blogging.
manicure
پنجشنبه 17 فروردین 1396 12:22 ق.ظ
This design is steller! You definitely know how to keep a reader amused.
Between your wit and your videos, I was almost moved to start
my own blog (well, almost...HaHa!) Excellent job. I really enjoyed what you had to say, and more than that,
how you presented it. Too cool!
سهراب احمدیان
سه شنبه 19 خرداد 1388 07:57 ب.ظ
با عرض سلام مجدد
راجع به متنی كه از استادتان در سوگ شاعر گرانقدر ایران؛مرحوم قیصرامین پور نقل كرده بودید باید بگم طنین هنر استادانه نوشتن را در آن به وضوح مشاهده كردم؛من با اینكه از سوابق ایشان اطلاع ندارم اما پیداست ایشان كسی هستند كه همچون دوستشان ؛قیصر؛سالهاست برگ های دفتر همان عشقی كه با حرف اول قیصر پایان می یابد وامدار قلم رنگین ایشان است و خطوط از مشك اندیشه هایش سالهاست خود را سیراب می كنند.
با تشكر
سهراب(آریا)
دانشجوی زبان و ادبیات ژاپنی دانشگاه تهران
sohrab ahmadyan
سه شنبه 19 خرداد 1388 12:03 ب.ظ
باسلامی از بی نهایت مهر تا وسعت نگاه تقدیم شما خانم ماریا
از دیدا ین مطلب درباره قیصر خوشحال شدم،بسیار مطلب ÷ربار و ÷رمحتوایی است،به نظر من هر شاخه که از درختی برومند بخشکد دریغی ست بر باغ و دریغ تر آن که شاخه یی نودمیده و پرجوانه باشد.

قیصر امین پور شاعری جوان و مستعد و آگاه به رموز کلام بود. در جوانی از قامت درخت افتاد تا در سینه خاک اقامت کند. شعرش را خواند و آفرین گفته بودم. می گفتند مذهبی است می گفتم چه بهتر، مذهب اگر سبب برکناری از فریب و ریا و کشتار و ستم باشد بی گمان به صافی بی دل شاعر و لطافت احساس او یاری خواهد کرد و اگر چنین نباشد مذهب نیست.
سفیر ادز
دوشنبه 18 خرداد 1388 09:38 ب.ظ
با سلام خدمت شما دوست عزیز
کسب در آمد از وبلاگ و وبسایتتان
چنانچه دارای سایت یا وبلاگ پربازدیدی هستید می توانید با عضویت در سیستم کلیکی سفیر ادز اقدام به نمایش تبلیغات نمایید و به ازای هر کلیک بازدیدکنندگان برروی تبلیغات تا سقف 800 ریال بعنوان پورسانت دریافت نمایید در ضمن جایژه ویزه ثبت نام مبلغ 100000 ریال بن خرید فیلم از سایت سفیر شاپ می باشد که شما می توانید به میزان 100000 ریال از فروشگاه سفیر شاپ هر فیلمی و سریالی که درخواست داشتید انتخاب نموده تا در اولین واریزی پورسانتی که شما دارید برای شما ارسال شود
پرداخت کلیه وجوه و پورسانتها در سیستم تبلیغاتی سفیر شاپ توسط شرکت نگاه پارسیان تضمین شده می باشد در ضمن سیستم ما بر خلاف دیگر سیستم ها که پورسانت بالای در نظر گرفته اند و در موقع واریزی ها اقدام به کلاه برداری می کنند از پورسانت واقعی و واریزی های به موقع و دور از تقلب می باشد
در نتیجه شما می توانید به آسانی و بدون هیچ سرمایه وکاری پولدار شوید
مزیت سیستم تبلیغاتی ما جایزه ویژه آن و بنر های زیبا و با کلیک خور بالا می باشد بهتر است یک بار امتحان کنید
سفیر ادز
http://www.safirads.com

برای ثبت نام از این آدرس وارد شوید
http://www.safirads.com/page-customer_signup.html

سفیر شاپ
از اینجا می توانید سفارش محصول دهید
http://www.safirshop.com/

سایت بزرگ عکس کره ای
اینهم آدرس یکی از تبلیغ کننده های ما
www.koree.ir
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


فهرست وبلاگ
پیوندهای روزانه
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها