تبلیغات
ETHNOLOGY - این منم؟؟؟
ETHNOLOGY

این منم؟؟؟

سه شنبه 22 اردیبهشت 1388

 شاید بشه گفت این  بیوگرافیمه و به این دلیل که استاد مردم شناسیمون استاد گیویان ازمون خواسته که در مورد خودمون شهرمون و علایقمون مختصر بنویسیم اما خب مختصر من شد این!!!

استاد گرامی :

من اهل اشنویه ام  همون شهر کوهستانی و خوش اب و هوا با طبیعتی بکر وز یبا که من اونو قلب تموم دنیا میدونم من ازدل همون مردم پاک و درد کشیده و ساده ام که بسیاربسیار اهل موسیقی و جشنن.

اری ....من از همون مردمیم که تا همین چند سال پیش با واژه ها ی افسردگی _ ایدز واما اعتیاد بیگانه بودند مردمی که درسته بعضی عقایدشون رو نمی پسندم ولی خیلی بهشون احترام میذارم.

 

اره من همونیم که الله عشقمه و محمد نبی پیامبرم. سنی هستم وسنی هم که طبق سنت پیغمبرش  مهربان است و مثل تمام شهرم گفته ام  که اختلاف در مورد ادیانی که خدای یکتا دارند احمقانه ست.

من عاشقم....

عاشق همون خدایی که چنان مهر فرزند را در دل مادر دلسوز و فداکار من گذاشت که تموم زندگیشو وقف ما کردو همچنین پدری.............پدری که زندگیشو خدمت به ما که نه خدمت مردم کرد..(چراغی که به خانه رواست   به مسجد حرام است)

من اهل ان شهریم که خواهرانی مهربان و نجیب  دارم  و  2 تا برادران خوبتر از خوبم به اضافه ان  برادر ارومی که برای خودش زندگی میکنه و بیتوجه به حرف همه دنبال علاقه ش رفته وعشقش  سازش هست و بس .

 

اری..استاد گرامی.... من اهل اشنویه م 

 همون اشنویه ای  که زنان و مردانش با هم مساویند و اما مردانش کمی مساویتر.

 من از همان مردمیم که شغل دستهای پینه بسته رو هم  مقدس میدونن اما خب صاحب ان دستهای صاف مقدستر.

و اما  خوب است بدانید  که مسولان اشنویه همه  از  سعدی حرف شنوی دارند  و میدانند

عبادت به جز خدمت خلق نیست               به تسبیح و سجاده و دلق نیست

واما  معلمان شهر من وجدان دارند و همه انرژیشونو صرف مدارس میکنن نه  کلاسای خصوصی و از ان جهت است که همه ساله شاگردانشان را بدرقه بهترین دانشگاهها میکنند .

و اخ ...که من انروز چقدر دلم میخواست از اموزش و پرورشیا تشکری ویژه بکنم و دستان  معلمان دلسوز و با تجربه شهرمو ببوسم  انانی که از زیر مسولیت سنگینشان واقعا سربلند بیرون امده اند..

وچقدر دلم میخواست بگویم که  ای کاش همراه این  همه کلاسهای جورواجور روشهای تدریس و .... برای تعدادی اندک و انگشت شمار 1واحد هم کلاس اخلاق معلمی میذاشتن تا بعضیا ادم بشن و بعضیا ادمتر.

 

ای کاش در شهر من چیزی به نام رسمی شدن وجود نداشت تابعضیا  انقدر پشتشون محکم نشه که بایدهاو نبایدهای شغلیشون یادشون بره.

 

من اهل همون شهریم که دانش اموزانش هنوز  یادشون نرفته که برای چه به مدرسه میرند دانش اموزان شهر من ان چیز که هیچگاه براشون مهم نیست  راه مدرسه س!!!!!!!!!!!!!!

 واینکه چقد ر خوب است بدانید مدارس شهر من  در شلوغی خیابون اصلی بنا میشند!!؟

 

راستی من چقدر خوش شانسم که  اهل اون شهریم که بالا شهرو پایین شهر  نداره ومردمان  شهرک و سیداباد که با خیابونی  به هم  وصلن یکسانن و اگراحیانا  گاز در سلیم اباد قطع شود قطعا در منطقه شهرک هم قطع شده  واب و برق هم .

 

راستی در شهر من معیار سنجش ادما بر حسب صفای باطنست نه صفای ظاهر.و امانمیدانم چرا  همیشه این یکی مقدم بر ان یکیست.

 

 و بدانید  که جیهای پولداران شهرمن هنوز  تارعنکبوت نبسته چون انها سخت تحت تاثیر سخنان جبران خلیل قرار گرفته اند ان زمان که گفت:

و کدامین ثروت است که محفوظ بدارید تا ابد؟

آنچه امروز شما راست ، یک روز به دیگری سپرده شود. پس امروز به دست خویش عطا کنید ، باشد که شهد گوارای سخاوت ، نصیب شما گردد ، نه مرده ریگی وارثانتان.نه  حافظ مال و اموال میراث خوارانتان باشید.

 

وایا عجیب نیست که  جوونای شهر من هنوز  یاد دارند که در کنار هر عشقی خرده عقلی هم باید وجود داشت؟

و بدانید ادواجهای شهر من راحت و  ساد ه اند و خرجهای سنگین و طلاهای زیاد همراه ندارند ,وبشنوید اما  باور مکنید که طلاقهای شهر من سختن وانگشت شمار ؟

 

و من هم مثل شما  شنیده بودم شاعری هست که 800 سال پیش میزیسته اما افکارش مطابق با روز است و عارفیست چقدر دانشمند  ..... و اما من فقط شنیده بودم تا اینکه

این چنین زیبا سخن گفت:

کدام دانه در زمین فرو رفت که نرست    چرا به دانه انسانیت این گمان باشد...

و من چقدر اورا بزرگ میدانم انروز که فرمود:

علمی که تو را گره گشاید_ بطلب       زان پیش که از تو جان براید_ بطلب 

ان نیست که هست مینماید _بگذار     ان هست که نیست مینماید _بطلب

من عاشق خدام و تا حدیم به معشوقم وفادار.همونیم که عاشق بزرگی _زیبایی_مهربونی_و حکمت کارای معشوقش شده طوری که فقط اونو میپرستم .و انطور که یاد دارم انروز که قران خواندم و خواندم و خواندم مدتها بعد ذره ایش را فهمیدم و و تازه پی برده ام که چرا فرموده (ما قران را به عربی نازل کردیم تا در ان تعقل کنید) و خوشحالم که عقل من تا اینجا قد کشیده که بفهمم  انزمان عربستان اوج جاهلیت بوده و قران  که ماورای همه علمهاست نمیتواند من در اوری یک عرب درس نخوانده باشد فهمیدم  که بزرگی هست که چقدر عاشق نوازه تا ان حد که  از روح خود در من  دمیده واز میان قدیسان اسمانیش بنده خاکیش رااشرف مخلو قات قرار داده  و رو به من   فرموده :جانشین اویم در زمین .و انروز بوده  که از ته دل  گفته خدایا عاشقتم اره من عاشقم.عاشق  همون خدایی که به فرشتگان اتشی  که هزاران سال پرستش او میکردن دستور سجده بر من خاکی را داد و اما من باز هم ناسپاسی کردم.

همان خدایی که زنگار ظلمت رااز ایینه فطرت من  پاک کرد وا ن گاه که از روح خود در من  دمید (حکمت ان را به فرشتگان گفت و فرمود در دل نگرید نه در گل .(نجم الدین رازی)

وچقدر  انروز به خدایم بالیدم که سهراب به هر چیزی نگاه کرد او رادید واو را فهمید ومن از اوبود که  شنیدم گفت :

 خدایی در این نزدیکیست :

لای این شب بو ها پای ان کاج بلند.

روی اگاهی اب روی قانون گیاه .

و انوقت  که گفت من ندیدم دو صنوبر  با هم دشمن گفتم شاید با خود گفته ندیده ست دو همنوع با هم دشمن وشایدم دو همخون. و از ان روز است که  همیشه سهراب می خوانم تا منم شاید  دیگر دشمنی نبینم.

 

 

وخدایا تورا سپاس به خاطر  ان روزهای مهم که ازت خواستم و  بهم دادی و و البته شکر میکنم به خاطر ان چیزها که بهم ندادی.

و من انطور که یاد دارم  همیشه گفته ام افتخارم دینمه _ کشورمه  _فرهنگمه_ واما زبون شیرین مادری.

وان چنا ن که  یاد دارم انوقت  گفتم خدامودوست دارم که شنیدم  عطار میگه خدا هم  تو رو  دوست داره با انکه بی نیازه از تو و اون بود که  گفت:

:   الهی! تو دوست   میداری كه من تو را دوست دارم . با ان كه تو بی نیازی از من ، پس چگونه دوست ندارم كه تو مرا دوست داری ! با اینهمه احتیاجی که به تو دارم .

و اما مهمتر از همه استاد گرامی:

   بدانید که من میتوانم زبان مادری بخوانم زبان  مادری بنویسم  راستی من از کجا میدانم کردی بنوسم و بخوانم ؟عجیب نیست؟منی که همیشه فارسی خوانده ام فارسی نوشته ام فارسی شنیده ام  چطور میدانم؟

اصلا  چطور است که من شاعران ملی کردرا میشناسم چطور است که نویسندگان همزبانم  را میشناسم ؟ ایا اصلا میشناسم ؟؟؟؟

و اما من چقدر شیرکو بیکس را دوست دارم شعرهای زیادی از او نخوانده ام ولی بارها و بارها این یکی را خوانده ام:

     زیندووی مردوو

دوو هه زارو پینج سه د ساله

میژو ئه لی له دایک بووین

دوو هه زار و پینج سه د ساله

زرپ و زیندوین

به لام هیشتا،باویشک ئه ده ین

هیشتا نووستووین

هیشتا ته واو تیرخه و نه بووین

هیشتا ئه نووین

دوو هه زارو پینج سه د ساله

له خه لک بر دووین

له خومان هه ر گز نه بردووین

دوو هه زارو پینج سه د ساله

وه ک ئیسته واین

یه ک نه گرتووین

له و کاته وه چه ک هه لگرتووین

به لام هیشتا سه ر نه که وتووین

که چی ئه لین:هه ر سه ر که وتووین

ئه لین ئیمه هه ر نه مردووین

***

 

 و ان زمان بود که صاحب ارزوهای بزرگ شدم و روزهای بزرگ از خدایم   خواستم که ملا صدرا گفت:

خداوند بی‌نهایت است و لامكان وبی‌زمان

اما به قدر فهم تو كوچك می‌شود

و به قدر نیاز تو فرود می‌آید

و به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود

و به قدر ایمان تو كارگشا می‌شود

 یتیمان را پدر می‌شود و مادر

محتاجان برادری را برادر می‌شود

عقیمان را طفل می‌شود

ناامیدان را امید می‌شود

گمگشتگان را راه می‌شود

در تاریكی ماندگان را نور می‌شود

رزمندگان راشمشیر می‌شود

پیران را عصا می‌شود

محتاجان به عشق را عشق می‌شود خداوند همه چیز می‌شود همه كس را…

 

به شرط اعتقاد

به شرط پاكی دل

به شرط طهارت روح

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

بشویید قلب‌هایتان را از هر احساس ناروا

و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف

و زبان‌هایتان را از هر گفتار ناپاك

و دست‌هایتان را از هر آلودگی در بازار

و بپرهیزید از ناجوانمردی‌ها،ناراستی‌ها، نامردمی‌ها

 

در شهر من  شوهران به همسرانشون وفادارند و هیچوقت خیانت نمیکنن  وبدانید  زنان هم تنها به خاطر فرزندان نیست که پای زندگیهاشون نشسته ان.

من اهل اون شهریم که شوهران انگاه که میخواهند زندگیهاشون خراب کنند و زنها اختیار کنند هیچگاه بدون عدم اگاهی از اسلام حقیقی دهان باز نمیکنند و هرگز به مزاح  نگفته اند  سنت پیغمبر است چرا که انها میدانندکه پیغمبر من بخاطر چه با زنان شوهر مرده و مسن ومطلقه ازدواج کرد

 

واما  چه با قانونمندن  راننده های شهر من!!!!!!!!!!!!!!! چون  گاهی کرایه مسیری 200تومان است و گاهی همان مسیر400تومان

 

 

و من چقدر از شریعتی خوشم امد انگاه  که گفت:

در باغ « بی برگی » زادم

و در ثروت « فقر » غنی گشتم.

و از چشمه « ایمان » سیراب شدم.

و در هوای « دوست داشتن » ، دم زدم.

و در آرزوی « آزادی » سر بر داشتم.

و در بالای « غرور » ، قامت کشیدم.

و از « دانش » ، طعامم دادند.

و از « شعر » ، شرابم نوشاندند.

و از « مهر » نوازشم کردند.

و « حقیقت » دینم شد و راه رفتنم.

و « خیر » حیاتم شد و کار ماندنم.

و « زیبایی » عشقم شد و بهانه زیستنم

 

 

: و اما شما هم بدانید که چقدر هنرمند ملی کشورم را دوست دارم و مگر میشود هیجان زده نبود انروز که  اهنگ کردی سید علی اصغر کردستانی را از او شنیدم .

و منم همیشه عزیز شاهرخ گوش میکنم.و به کامکاران افتخار میکنم که نام کرد را با هنرمندیشان تمام دنیابرده اند.

واما هنوزم که هنوزه نفهمیده ام چه سریست در سکوت هنرمند ی( خالقی) که همگان اورا سالیان است باور کرده انده اند با صدایش زندگی کر ده ان ارامش یافته ان حتی  شبها را صبح کرده اند و اما نمیدانم  چه شده که به به قولش عمل نکرده  ان زمان که با ان صدای   دلنشین گفت :

(ده گه ریمه وه بو ولاته که م)

واماایکاش میدانست که ما همه در ارزوی  ان فرداییم  چرا که  امروزها  طی شده و ما هنوز مانده ایم چشم به راه  ان فردا . .

 

 

و اما بدانید که ما چقدر به هنرمندانمون وفاداریم چرا که  مردم شهر من هنوز درشوک بیماری قاله مره همون هنرمنده افتخار افرین و فروتنین که نام کرد را باهنرمندی خود به تموم دنیا برد همان که  با نفسهای عاشقانه اش منو تورا به وجد میاوردو ما هم که قدر شناسیم  و قدر دانستیم و کاری کردیم سالهای اخر عمرشو زندگی کنه نه فقط زنده باشه و ایا اینکارو کردیم؟؟؟؟؟؟

 

 

راستی استاد گرامی:

ا شما هیچ  میدانستید که  مردم شهر من وطن پرستند !!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟ وچقدر  به ملت و زادگاه   خود وفادارند؟؟!!!!!!!  واهیچگاه ضعف خود را بروز نداده اند چرا که  میدانند دشمن همیشه ابزار نابودی انها را در سرای انها جست و جو میکند.(ارد بزرگ)

و اما........................

روز خوب من روزیه که  خالقی هنرمند محبوبم دوباره

بخونه.

.روز خوب من روزیه که کوچه های تمام   شهرم اسفالته.

روز خوب من روزیه که مردم شهرم  مادرای چشم براه  سر بازای هموطنم را  میفهمند و  سربازای تموم شهرا از شهر من واهمه ندارن و سالم  کنار خونواده های چشم انتظارشون بر میگردن.

روز خوب من روزیه که دختران شهرم همانقدر که در انتخاب لباسهاو طلاها و عروسیشان سختگیرند در انتخاب شوهران هم هستند.

روز خوب من روزیه که پدران شهرم دختران شهرمو درک کنن و انروز که دختران ممتاز شهرم دغدغه ذهنشون نشه ترس از نفرستادن به دانشگاه.

روز خوب من روزیه که اب و هوای شهرهای بزرگ و الوده  با دانشجوهای شهرم بسازه و با اونا  کاری نکنه که یادشون بره از کجا امده اند و باز به کجا بر میگردند.

 

و اما باور کنین بهترین روزم روزیه که مردم شهرم نه کشور مم نه بلکه دنیا م بفهمند  "خدایی در این نزدیکیست"

و فقط انروز است که روزهای خوبتر هم یکی پس از  دیگری خواهند امد.

و چقدر نزدیک است انروز .

نوشته شده توسط ماریا


foot pain big toe
دوشنبه 12 تیر 1396 03:54 ق.ظ
Hey there, You've performed a great job. I'll certainly digg it and for my part recommend to
my friends. I am sure they will be benefited from this web site.
avisjaus.hatenablog.com
یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 07:11 ب.ظ
You're so cool! I do not suppose I have read through something like that before.
So great to discover someone with some unique thoughts on this subject.

Really.. thanks for starting this up. This site is something that is needed on the internet, someone
with some originality!
مه سا
سه شنبه 19 خرداد 1388 04:52 ب.ظ
چقدر این حس من و به نو نزدیک میکنه دوست من تعصب به جاییی که درش رشد کردی مهربان من امیدوارم همیشه حس ناسیونالیستیت پا بر جا ماند
zoha
سه شنبه 19 خرداد 1388 11:19 ق.ظ
marya alii bood.vaghean lezat bordam.behet ye ozr khahi bedehkaram.chon chand vaghte ke daram bahat zendegi mikonam va ta hala nashnakhte boodamet.omidvaram az in be bad ba ham behtar bashim.boos boos
منفرد
سه شنبه 12 خرداد 1388 03:15 ب.ظ
از بعضی از قسمت های مطلبت خوش ام اومد.
از اعتماد به نفس و غرورت بیشتر
سیامند
دوشنبه 11 خرداد 1388 12:17 ب.ظ
ئه مه هه ر دوکمان زیندانین تو زیندانی دابو نه ریو منیش زیندانی ترس بریا من پیاو بامایه جا ئه و جار من توم ده چه و سانده وه.این شعر شاعر زن کرده که مثل شما به مردان میگه منم مثه شما ها دنیای خودمو دارم یعنی این منم.آره این تویی که میتونی به بهای پاره کردن زنجیر دستت آزادی رو بدست بیاری و این بالا ترین مفهوم انسانیست.دنیاتم دیدم خیلی قشنگ بود
گیویان
چهارشنبه 6 خرداد 1388 03:46 ب.ظ
سلام

چه خوب است كه خیلی چیزها هنوز هستند كه می توانی خودت رو با اونها تعریف كنی و باهاشون خوش باشی و آرزوهایی هنوز هست كه می تونی با اونها صفحه تصوراتت رو رنگ بزنی و بوم افق های تخیلت رو باهاشون زینت كنی. این كه با زیستگاهت و خوب و بدش، تاحدی كه گفتنی به نظر می رسد، این رابطه رو داری و ... خیلی خوبه. مهمتر، اما، اینه كه پرشور و سرزنده، هستی و لحظاتت رو زندگی می كنی. از این كه مثل پرستویی مهربان لحظات پرشوری از بودنت رو با دوستانت تقسیم می كنی خوشحالم و هرچه خیر و خوبی است برایت آرزو می كنم... بگذار خاطره ای رو برات بگم:
بمباران شهرها بود و اتفاقا من هم خونه بودم. دختر خردسالم رو در آغوش گرفته بودم. او خواب بود. مثلا به پناهگاه رفتیم كه جایی نبود جز زیر پله ای لرزان تر از خود خونه...چشمهایش زیر پلكهایش تكان می خورد. برایش شعری گفتم كه این قدرش یادمه:
آرام خفته ای
و مردمان خوب تخیل
در زیر پرنیان پلكهایت
بنیانگزاری فردا را مشغولند
آرام خفته ای
و هیچ نمی دانی شاید
دنیا
آنسان كه در چشمخانه توست
نیست...
...
امیدوارم دنیا، به آنچه مردمان خوب تخیل در زیر پرنیان پلكهای تو می سازند، شبیه تر شود
سهراب احمدیان
پنجشنبه 31 اردیبهشت 1388 01:12 ق.ظ
با سلام مجدد
قبل ازهر چیز باید بگم که مطلبت از نظر ارزش و کیفیت حرف نداره، در ادامه لازمه احساس خودم رو بعد از خوندن مطلبت بیان کنم راستش اولین باری است که از خوندن مطلبی توی وبلاگ اینقدر احساس خوشحالی می کنم واقعا برای من جای افتخاره که همچین همشهری دارم که با افکار قشنگش می خواد از شهر ، دیار و مردمی صحبت کنه که همیشه تولد ، زندگی و مرگشان جای تامل بوده0 امیدوارم پشت صحنه افکارت پیوسته عشق و ایمان و امید باشه و خوبه مثله دکتر کدکنی باشیم که میگه:
"حسرت نبرم به خواب آن مرداب
کارام درون دشت شب خفته است
دریایم و نیست باکم از طوفان
دریا، همه عمر خوابش آشفته است"
دیاکو
سه شنبه 29 اردیبهشت 1388 09:26 ب.ظ
سلاوت لئ بی ماریا خانم
ده س خوشی تان لئ ده که م له بو ویبلاگه جووانه که تان وه هه ر وه ها بیر و راتان سه باره ت به دین و ئایین و نه ته وه که مان.......
به راستی زور جووان ئاماژه تان کردبوو به شار و گه ل و نیشتمانمان وه هه لس و که وتی خه لکی ناوچه ی شنوی سه ر به رز 0
من به ش به حالی خوم شانازی ده که م به وه ی که شنو وه ها دانشجوو یه کی هه یه
هیوادارم خووا ته و فیقتان بدات له سه ر ئامانجه کانو وه هه ر وه ها گشت بوواری ژیانتان
"له هه ر شوین نان گریا زولم قاقا ÷ئ ئه که نی........ماموستا بیکه س"
دیاکو
سه شنبه 29 اردیبهشت 1388 09:13 ب.ظ
سلاوت لئ بی
بابایی
شنبه 26 اردیبهشت 1388 11:31 ق.ظ
چه زیبا و پر احساس شهرت،خودت و دینت را معرفی كردی.آنجا كه نوشتی :

استاد گرامی اری.... من اهل اشنویه م

همون اشنویه ای که زنان و مردانش با هم مساویند و اما مردانش کمی مساویتر.
و من هنگام خواندن این عبارت از ملا صدرا بود كه احساس كردم چشمانم تر گشته:

خداوند بی‌نهایت است و لامكان وبی‌زمان

اما به قدر فهم تو كوچك می‌شود

و به قدر نیاز تو فرود می‌آید

و به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود

و به قدر ایمان تو كارگشا می‌شود

یتیمان را پدر می‌شود و مادر

محتاجان برادری را برادر می‌شود

عقیمان را طفل می‌شود

ناامیدان را امید می‌شود

گمگشتگان را راه می‌شود

در تاریكی ماندگان را نور می‌شود

رزمندگان راشمشیر می‌شود

پیران را عصا می‌شود

محتاجان به عشق را عشق می‌شود خداوند همه چیز می‌شود همه كس را…

ولی چه چه خوبتر می شد اگر ما برای معرفی خودمان نیازی نمی دیدیم كه دین و مذهبمان را عنوان كنیم.من احساس می كنم در اینصورت است كه فاصله ها بین انسانها كوتاهتر می شود.
اشـــکــنان بـــاکـــس
سه شنبه 22 اردیبهشت 1388 10:31 ق.ظ
سلام
اشکنان باکس افتتاح شد: www.Ashkanan-box.blogfa.com
برای بالا بردن آمار سایتتون کد لینک باکس رو در وبلاگتون بزارین و بعد ارسال لینک کنید
کد لینک باکس:

<p align="center"><script src="http://p30-seven.persiangig.com/ashkanan-box.js"></SCRIPT></table>

ممنون
با تشکر اشکنان باکس
بای
ســــیــــنــــا
سه شنبه 22 اردیبهشت 1388 10:30 ق.ظ
سلام
وب جالبی داری
وقت کردی بهم یه سر بزن
اگه با تبادل لینک موافقی منو با نامه مــــرجـــع دانـــلـــود لینک کن بعد بگو شما رو با چه نامی لینک کنم
اگر با تبادل بنر موافقین بنر ما رو در سایت بزارین و به ما خبر بدین تا ما هم بنر شما رو بزاریم
موفق باشی
یا حق
روی تبلیغات هم کلیک کنید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


فهرست وبلاگ
پیوندهای روزانه
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها